هیچ انسانی جدا از حوادثی نیست که در زندگیش رخ داده حوادثی که در ظاهر تمام شده و به تاریخ پیوسته اند اما در حقیقت، بخشی از وجود ما گشته و در ما ساری و جاری اند و زندگی می کنند… حوادث تلخ بی شماری که بر سرمان آوار میگردند می توانند به آسانی ما را از پای در آورند اما اگر از پای در نیاییم بدون شک انسان بزرگی خواهیم شد…!

سه دوره و سه رخدادِ تلخ، تیپ و شخصیت صمد و نسل او را ساخته و آنها را بصورت عاصی و شورشگر بر علیه وضع موجود در آورد,

دوره اول: وقتی صمد در ۱۳۱۸ش.در محله چرنداب در یک خانواده‌ تهیدست متولد شد، اوج دیکتاتوری رضاشاه و سیاستهای یکسان سازی و قلع و قمع زبانها و فرهنگهای اقوام ایرانی بود… شهر اولین ها(تبریز) که زمانی نگین ایران بود و به عنوان دارالسطنه عباس میرزا و قائم مقام فراهانی در تمامی حوزه های سیاسی، اقتصادی، نظامی، علمی و فرهنگی پیشگام بود اینک در بدترین زمان خود به سر می برد، شهری که در انقلاب مشروطیت همه چیز خود را برای آزادی ایران از زنجیرهای استبداد مرکزی در طبق اخلاص گذاشته و انواع داغ ها و درفش ها را به جان خریده بود اما نه دژخویی محمدعلی شاه و نه درنده خویی و خشونت روسها نتوانسته بود غرورش را بشکند اما اینک، نه توسط بیگانه، بلکه استاندارش(عبدالله مستوفی) در روز روشن از هیچ توهینی و ستمی فروگذار نمی کرد! سرشماری تبریز را در ۱۳۱۹ش “خرشماری” مینامید… می گفت«اینها ترکند یونجه خورده مشروطه گرفته اند حالا نیز کاه می خورند و ایران را آباد می سازند»! (روزنامه آذربایجان،ش.6،مورخه۲۸آبان۱۳۲۰) و افتخار میکرد که موفق شده قدغن کند تا مردم دیگر در مرگ عزیزانشان به زبان مادری عزاداری نکنند! (ستاره،ش۱۲۰۳ .مورخه۲۵ آذر۱۳۲۰)

دوره دوم: متفقین آمدند استبداد سرنگون شده در زیر اشغال ارتش سرخ، فرقه دمکرات روی کار آمد… این زمان، صمد هفت ساله بود چوبی را اره کرده بشکل تفنگ در آورده و به عنوان سرباز فرقه در رژه ها شرکت می کرد… این‌ نسل,‌ تنها یک‌ سال‌ در دوره ‌حاکمیت‌ فرقه‌ دموکرات‌ آذربایجان،‌ لذت‌ نوشتن‌ و خواندن‌ به‌ زبان‌ مادری ‌خود را چشیده‌ بود اما یک شبه، تمام امیدها و آرزوهایشان در جایی دوردست در مسکو در توافق بین قوام السلطنه و دایی یوسف غرق در نفت شده و دود شده به هوا رفته بود و بدنبال آن، ناجیان آذربایجان(!) از مرکز سر رسیده از کشته ها پشته ها ساخته و صمد را به‌ همراه‌ شاگردان‌ دیگر مدارس‌، مجبورشان کرده بودند تا کتابهای‌ درسی‌ به‌ زبان‌ مادری‌ شان را به‌ آتش‌ بسپارند! حادثه ای که‌ صمد و حلقه‌ او را برای‌ همیشه‌ داغدار زبان‌ مادری ‌شان‌ ساخت: «کلاس اول ابتدایی بوده بچه ها را از مدارس به صف کرده و به میدان آورده تشویق میکردند در مقابل گرفتن یک آب نبات چوبی! کتابهای درسی مربوط به دوره فرقه را که به ترکی بودند به آتش بسپارند…» (برادرم صمد بهرنگی… ص۶۰)

دوره سوم: حادثه تلخ کودتای ۲۸مرداد و باز تجربه تلخ برباد رفتن آرزوها و امیدها و فرا رسیدن زمستان بود! حادثه ای که برای همیشه شکافی عظیم و پر نشدنی بین حاکمیت و نسل چپ زده صمد بوجود آورد، نسلی که تنها راه نجات و شکستن این زمستان را در توسل به تفنگ و سیانور می دیدند. هنگامیکه شبح مبارزه مسلحانه و تقدیس سلاح و سیانور در سپهر سیاسی ایران پدیدار شد در دمدمه های ظهور جنبش چریکی، صمد در شهریور ۱۳۴۷ش به سفر بی بازگشت خود رفت! دوستان باقیمانده اش نیز دو سال بعد به جریان توفنده ای پیوستند که حضورش را از جنگلهای سیاهکل اعلام کرد… اما غرق شدنش در ارس در مقایسه با فرجامِ دردناکِ دوستانش، مرگی به مراتب آسان نصیب او ساخت! مرگش، نه مانند دهها تن چون علیرضا نابدل بود که پس از شکنجه های طولانی سرانجام در اسفند ۱۳۵۰در مقابل جوخه اعدام قرار گرفت و نه مانند بهروز دهقانی بود که پس از تحمل ۹روز شکنجه های ددمنشانه، سرانجام تخت بند تنش درهم شکسته و کشته شد و نه چون غلامحسین ساعدی که در سرانجام, شاهد شکسته شدن دردناک آرمانهای اومانیستی اش شد!.

از این نسل سوخته، معدودی چون ساعدی از مرگ جان بدر برده بودند اما ساعدی پایانش به مراتب دردناکتر از آنانی بود که مشتعل از امید و آرزو به استقبال مرگ رفته بودند! ساعدی در فرجام‌ انقلاب‌ كه‌ آرمان‌هايش‌ به‌ مانند «تامارای‌ دنديل»اش‌ به‌ يغما رفته‌ بود، ناچار به‌ تبعيدی‌ ابدی تن سپرد. آن دوستانش که زمانی، بخاطر زندگی بهتر به استقبال مرگ رفته بودند اينك‌ ساعدی‌ از دستِ زندگی، باشيشه ‌های‌ پی ‌درپی‌ و مفرط‌ الكل‌ به‌ دنبال‌ مرگ‌ می ‌دويد تا مرگ‌ او را از دست زندگی نجات دهد…!