ناقوس

✅ ماجده را در محل کارش ملاقات کردم.  مغازه ای کوچک در محله ای فقیر نشین که او که آن را اداره می کند و در برابر ۱۰ ساعت کار٬ حقوق اش ماهی ۱۵۰ هزارتومان است.

📌 می گوید «از حقوقم ۵۰ تومان را برای خودم بر می دارم و ۱۰۰ تومان به مادرم می دهم». با خنده ادامه می دهد که «آن پنجاه تومان را صرف شارژ موبایل و گاهی خرید لباس می کند». ماجده الان ۱۹ سال دارد اما می گوید که از سن ۱۵ سالگی کار کردن را شروع کرده است والان در مغازه ای فروشندگی می کند. قبل از آن هم البته همین کار را می کرد و در فروشگاه های مختلف و البته با حقوق کمتر. او از درد و رنج خود به عنوان یک دختر عرب می گوید. مادرش ۱۲ سال پیش و هنگامی که او تنها ۷ سال داشت در زمانی که همسر معتادش به جرم اعتیاد بازداشت شده بود از او طلاق گرفت.

📌 ماجده می گوید که آن روزها بر ما خیلی سخت گذشت٬ نون شب نداشتیم. اکثر روزها صبحانه ما تنها نان و چایی بود. که خیلی وقت ها می شد یا چایی نداشتیم یا نان. که البته مادرم غرورش را زیر پایش می گذاشت و از همسایه ها غرض می گرفت. مادر ماجده همان زمان شروع به جستجوی کار کرده بود٬ اما چون فارسی را خوب بلد نبود هیچ کاری برای او پیدا نمی شد. به هزار درب زده بود تا بالاخره قرار شد در یک شرکت به عنوان خدمتکار کار کند٬ اما بعد رئیس شرکت متوجه شده بود که او عرب است و با عبا به محل کار می رود. به همین دلیل به مدیر خدمات ایراد می گیرد که چرا او را استخدام کرده است. به او می گویند که یا با مانتو بیاید و یا عبایش را در محل کار سر نکند. ماجده از کشاکش مادرش با این موضوع می گوید: « موقعی که مادرم موضوع را به خالم گفت خاله ام مخالفت کرد. بش گفت که دایی هام نمی پذیرند که او مانتویی بشه و دردسر ساز می شود. آخه همون موقع هم آنها خیلی راضی نبودند مادرم کار کنه. اما چون اگر کار نکنه باید از جیبشون خرجش می کردن کوتاه اومدن». مادر ماجده هم در نهایت از ترس آبرو و درگیری با خانواده اش بی خیال کار میشه و تا مدتی در خانه این و آن کار می کرد. از او می پرسم الان مادرت چه می کند؟ می گوید بالاخره در یک مطب به عنوان خدمتکار مشغول به کار شد. یک کلینیک پزشکی که بالای شهر است.

📌 چندبار از او ایراد گرفتند که چرا عربی حرف می زنی و بالاخره مدیرش بهش گفته که اگر می خوای کارت را حفظ کنی بهتره اینجا ساکت باشی: «مادرم میگه از صبح تا عصر نقش یک لال را بازی می کنم. حتی جواب پرستارها را سخت می دهم. مدیرش بش گفته که خیلی لهجه داری و صحبت کردنت با این لهجه حتی با بیماران براش دردسرساز میشه». ظاهرا مدیر کلینیک به مادر ماجده گفته که: «بعضی دکترها خیلی حساسند». البته ماجده می گفت که مادرش خیلی از مدیر کلینیک راضیه وکلی از اون تعریف می کنه. به نظرش مدیر خیلی خوبیه و هوای اون را داره و همینکه با این لهجه وسواد گذاشته سرکار بمونه نشان میده که چه آدم بزرگی هست. وقتی ماجده داشت برام حرفهای مادرش را نقل می کرد مانده بودم که چی بگم.

📌 از ماجده می پرسم که پوشش مادرش الان چگونه شده؟ می گوید «چادری شده. عبا را در محل کار نمی پسندند. والبته دیگر از او سن و سالی گذشته و دایی و عموهایم نمی توانند به او سخت بگیرند. با چادر می رود و آنجا هم لباس آبی رنگی (یونیفرم) به او داده اند که تن کند.» ماجده می خندد و ادامه می دهد: «البته آنجا هم از محله مون دوره و اکثرا فارس هستند. به همین خاطر خیالش راحته که فک و فامیل آن را در اون وضعیت نمی بینند».

📌 ماجده بعد شروع می کند برایم از آرزوهایش گفتن. از اینکه دوست داشت دانشگاه برود:«همیشه دوست داشتم دانشگاه بروم. حتی برای یک روز. به رغم همه فقری که بود خیلی تلاش کردم که درسم را ادامه بدهم. همیشه مادرم و فک و فامیل می گفتند که آخر درس می خونی که چی بشی. ولی علیرغم حرف و حدیث آنها رشته تجربی رفتم و فکر می کردم پزشک بشم. معدلم هم بد نبود٬ اما دایی هایم و عموهایم همیشه مخالف ادامه تحصیل من بودند». بالاخره تصمیم می گیره که به همان دیپلم اکتفا کنه: «احساس می کردم مادرم دیگه توان مبارزه را نداره. من هم دیگر خسته شده بودم. از اینکه نیمه وقت درس و نیمه وقت کار می کردم و بعد هم تو خونه کمک مادرم بودم خسته شده بود. احساس می کردم دیگه نه من و نه مادرم نمی تونیم مقابل اینها بایستیم و نه می تونیم این راه را ادامه بدهیم. اصرارهام فقط باعث میشد به مادرم فشار بیشتری بیاد. البته یاد دخترهای فک و فامیل هم افتادم که بعد از دانشگاه الان همه مشغول خانه داری شده بودند. آخرش قید کنکور و دانشگاه را زدم. راستش را بخواهید دفنش کردم. مثل زنی که نوزادش را دفن می کند. دیگر حتی دوست ندارم به آن فکر کنم. »